یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیشکی نبود. در دیار آذربایجان و توی یکی از روستاهای اطراف رود ارس یک خانواده زندگی می کرد. بابای خانواده مثل پدرش و پدر بزرگش و هفت نسل قبل از خودش کشاورز بود. مهر و رنج و صبرش عجین می شد با آب و بذر و خاک. حاصلش هم می شد: گندم، جو، ذرت، بادوم زمینی، سویا، گوجه و هر چی که فکرشو بکنید.

مامان خانواده به همراه بچه ها باید پا به پای بابا کار می کردن، چون ذات کشاورزی همراهی جمع رو می طلبه.

زندگی خانواده قصه ما سخت کوشانه و پرخیر و برکت بود، خیرشون به بقیه می رسید. هر چی نباشه کشاورز بودن، کشاورز جماعت محصول رو از دل خاک بیرون میکشه و تقدیم مردم میکنه. قربون خدا بشم که رزاقه و هیچ کسو بی روزی نمیزاره. این خونواده ما هم همیشه سفرشون پر رزق و برکت بود. اما یه جای کار می لنگید! اگه گفتین کجا؟

توی این خانواده یک پسر کوچولو بود. از دید پسر کوچولوی قصه ما، اون قدری که زحمت می کشیدن درآمد نصیبشون نمی شد. اغلب اوقات هشت شون گرو 9 شون بود. و دغدغه مالی یکی از مهم ترین دغدغه های زندیگشون بود.

 هر سال فصل کاشت که می شد،پسر کوچولو می اومد و بغل باباش می نشست و یه عالمه ایده مطرح می کرد، مثل این که بابا امثال چی بکاره؟ توی کدوم زمین ها بکاره؟ چقدر از زمین رو بکاره؟ چند تا گاو ماده بخرن و گاوداری بزنند، گوساله های ماده رو مهرماه با گوساله نر عوض کنن، تا بتونن زودتر چاق کنن و بفروشن. اگه باغ شلیل یا زردآلو بزنن چقدر درآمدشون بیشتر میشه؟ و یه عالمه ایده دیگه.

خلاصه دفتر خاطرات پسر کوچولوی ما پر بود از محاسبات کشاورزی. حیاب کتاب این که بابا چه محصولی بکاره؟ تو کدوم زمین بکاره؟ گاوداری یا دامداری؟ میوه یا صیفی جات؟ کدومش برای بابا بهتره؟

بابا حرفهای پسر کوچولوش رو با جون و دل گوش می داد. کلا می دونست هر دفعه میاد باهاش حرف بزنه، می خواد چه چیزایی بگه. اما هر سال ایده های پسرش رو رد می کرد! بابای قصه همیشه می گفت:

((وقتی فصل محصول ما میشه، قیمت محصول به کل میاد پایین. ازمون نمی خرند و پول آب و بذر و کود و ماه ها زحمت من و شما درنمیاد.)) 

بیراهم نمی گفت. حرف دل خودش رو می زد و هزار‌تا‌ کشاورز دیگه! برای پسرش کلی مثال می آورد که امسال فلان آدم فلان محصول رو کاشت، هیشکی ازش نخرید. یا با قیمت کم خریدن. اینطوری می شد که همیشه ایده ها توی دفتر پسر کوچولو می موندن.

اما کلید این در بسته چی بود؟ فروش! برای همین پسر کوچولو تصمیم گرفت یاد بگیره چطور بفروشه؟ چیکار کنه تا با قیمت بالاتری از کشاورزان بخرند؟ 

اونا آب حیات بخش ارس رود داشتن، خاک زرخیز دشت مغان رو داشتن، بخش بزرگی از محصولات میوه و تره بار کشور رو هم تامین می کردن. حتی برخی از محصولاتشون به کشورهای همسایه صادر میشد. ولی فروش برایشان سخت بود.

روزها گذشت… سال ها  گذشت.. پسر کوچولوی قصه ما بزرگ شد، دغدغه اش بزرگ تر! دغدغه اش دیگه فقط برای بابای کشاورز خودش نبود، برای همه کشاورزا بود.

مسیر درس و مدرسه اونو به دانشگاه فرهنگیان و معلمی رسوند. تو دانشگاه بود که با مارکتینگ و سئو آشنا شد. و تو این مسیر بود که راه حلی برای این دغدغه 22 ساله اش بوجود آورد.

اون راه حل چی بود؟ “مغان هوم”

مغان هوم: ایده ناب آرمین، پسر کوچولوی قصه ما بود.

مغان هوم دو رسالت داره:

1- آموزش کشاورزی و اصولی که باعث بشه کشاورز با همین منابع فعلی اش بیشتر و با کیفیت تر تولید کنه. به عنوان مثال کشاورز چی کار کنه تو زمین 1000 متری اش بادوم زمینی بیشتری در سال برداشت کنه؟ چه نکاتی رو رعایت کنه تا اون بادوم زمینی با کیفیت تر باشه. چه بذری برای خاکش مناسبه؟ کی به زمینش آب بده؟ چه کودهایی لازمه بده؟ چجوری بادوم زمینی رو خشک کنه؟ و…. 

2-فروش بدون واسطه : مغان هوم از بادوم زمینی شروع کرده اما با این نیت پا به دنیا گذاشته، که هر کشاورزی با هر محصولی که خودش تولید کرده بتونه تو مغان هوم بفروشه. این طوری که هر کشاورزی پنل فروش خودش رو تو مغان هوم داشته باشه. و همه دنیا بتونند از خود کشاورز محصول رو بخرند. حالا چه به طور عمده چه خرد.

بابای آرمین در حال حاضر تنها کشاورزی هست که بادام زمینی مغان هوم رو تامین میکنه. هر وقت فروش مغان هوم اونقدر بالا رفت. بقیه کشاورزای دیگه هم به زعفروش اضافه میشن.

مغان هوم قصه ما داره تاتی تاتی می کنه به امید راه افتادن. آرمین یاد می گیره و تلاش می کنه، کل تیمش هم کنارش می ایستن و تلاش می کنن. همه و همه دست هم میدن به امید موفقیت مغان هوم

همیشه اولین نفر باشید! برای اطلاع از آخرین تخفیف‌ها و جدیدترین کالاها در خبرنامه ثبت‌نام کنید.

سبد خرید

ورود

هنوز حساب کاربری ندارید؟

فروشگاه
0 علاقه مندی
0 محصول سبد خرید
حساب کاربری من